حکایات شیطان و فرعون

1.حماقت:

میگویند که روزی فرعون خوشه ای انگور در دست داشت و مشغول خوردن بود، در این هنگام ابلیس به نزد او آمد و گفت: آیا کسی هست که این خوشه انگور را به مروارید تبدیل کند؟

فرعون گفت: نه.

ابلیس به وسیله ی سحر و جادو آن خوشه را به مروارید تبدیل کرد.

فرعون تعجّب کرد و گفت: واقعا که تو مرد استادی هستی!

ابلیس با شنیدن این جمله سیلی محکمی بر صورت فرعون نواخت و گفت: مرا با این استادی به بندگی قبول نکردند، چگونه تو با این حماقت ادّعای خدایی میکنی؟

 

2.خود پرستی:

 روزی فرعون در حمام بود، ابلیس به صورت انسان بر او وارد شد، فرعون از این که انسانی بی اجازه وارد حمام شده، بسیار خشمگین شد و نسبت به او اعتراض کرد.

ابلیس به او گفت: آیا مرا می شناسی؟

فرعون گفت: تو کیستی؟

ابلیس گفت: تو چگونه مرا نمی شناسی، با این که تو مرا آفریده ای؟

همین القاء ابلیس، مثل بادی که در مشک کرده باشند، او را آنچنان مغرور ساخت که علنا اعلام کرد: انا ربّکم الاعلی

من پروردگار برتر شما هستم.

سرانجام خداوند با شدیدترین مجازاتی او را گرفت و غرق در دریا نمود و سپس به سوی عذاب های دوزخ فرستاد و عاقبت شوم او موجب عبرت و پند دیگران گردید.

 

 

 

/ 0 نظر / 4 بازدید